به یاد مشهدی خان بابا داداشی آسیابر
روانشاد فریدون مشیری میگه: گر نکوبی شیشه غم را به سنگ / هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
به جرأت می توانم بگویم معنای واقعی این بیت شعر را در وجود شخصی یافتم که با چهره ای مصمم و رفتاری صادق ،بذله گویی شیرین سخن بود که غم واندوه در هم نشینی با او رخت می بست و لبخند با تمثیل ها و تکه پرانی های او به بار می نشست ، همانی که شغل سخت دامداری و شبانی او را به قول شاعر گمنام محلی که گفته است " مُنَجِم گالِشه تقویم بُزِ دُم " ،هوا شناسی تجربی ساخته بود وشکسته بندی شده بود که نه تنها مفاصل در رفته و استخوان شکسته را جا میانداخته و بند می زد بلکه نحوه ادای کلام و بیان جملات شیرینش غم ها را می زدود و لبخند را به وجودت پیوند می زد و شیشه های غمت را به سنگ می کوبید و می شکست در هم نشینیها و شب نشینیها ...
آری، مشهدی خان بابا داداشی تا انجا در دل مردم محل جا باز کرده بود و به اصطلاح خانه زاد اهالی آسیابر شده بود که بی مقدمه وارد می شد و بدون خداحافظی خارج... تا تو همچنان برای شنیدن ادامه سخنان شیرینش منتظرش بمانی ! این بار رفتنی را آغاز کرد وتا قیامت منتظرمان گذاشت .
روحش شاد و یادش گرامی باد آن شخصیتی که واقعا آدم برای نبودنش دلتنگ خواهد شد . امیداست این گونه یادداشت ها ، بر دلتنگی دوست دارانش که با غروب وجودش در تاریخ هفده فروردین 1394 آغاز گردیده تسلایی باشد و بر غم جانکاه بستگان مرهمی ...
